مقاتل
معرفی کتاب

«آینه در کربلاست» اثر دکتر محمدرضا سنگری تنها با گذشت یک سال از انتشار به چاپ هفتم رسیده است؛ این اثر روایتی کامل از واقعه عاشوراست.آینه در کربلاست از دقیقترین و جزئی پردازانه‌ترین تاریخ نوشته های عاشورا است که نویسنده در آن با استفاده از منابع دست اول و مورد وثوق علمای تاریخ شیعه، تحلیل جامعی از حادثه کربلا ارائه می‌دهد.

نظرسنجی
به نظر شما عوامل قیام امام حسین(ع) کدام موارد زیر است؟








جشنواره
  • حسین(علیه السلام) گوهر جاودانه ادیان

    رود خونی كه از شهیدان كربلا بر صحرای طف جاری شد، فرات حقیقتی گشت كه جرعه نوشان عزت و آزادگی را ازهر مذهب و مسلك و هر دین و آیین به قدر تشنگی سیراب كرد....

    ادامه مطلب ...
  • عشق به سیدالشهدا

    ستمگران و حكام ‏جور و پیروان باطل، وقتى با یك فكر و ایمان و گرایش معنوى ‏نتوانند مبارزه و مقابله كنند، به مظاهر و نمودها و سمبل هاى آن تفكر و باور حمله مى‏ كنند....

    ادامه مطلب ...
  • ارتباط امام مهدى(ع) با امام حسین(ع)

    از زمان خلقت آدم ابوالبشر تاكنون همواره دو جریان حقّ و باطل به موازات هم پیش‏رفته و كره خاك هیچ‏گاه از مصاف این دو جریان خالى نبوده است. پیروان هر یك از حق‏ مداران گذشته، همواره بسترسازان حق‏گرایان آینده...

    ادامه مطلب ...
  • سرّ عدد چهل

    اعداد نه تنها در زندگی مادی که در زندگی معنوی ما نیز حائز اهمیت فراوانند ، تعدا رکعات نماز ، تعداد تسبیحات اربعه ، تعداد تسبیحات حضرت فاطمه (س) و امثال اینها نشان می دهند که زندگی معنوی جدا از اعداد نیست ...

    ادامه مطلب ...
زهیر بن قین بجلى رایت شجاعت
او از یاران بزرگ و بـا وفـاى امام حسیـن(ع) و مـردى شـایسته و شریف بـود; رزمنده اى دلیر و جنگجـویـى تـوانا شمرده مـى شد و در میان قبیله خـود, كه در كوفه سكونت داشتند, مى زیست. وى را زهیر بـن قیـن بـن قیـس انمـارى بجلـى مـى خـوانـدند.(1)

ویژگیهاى زهیر بن قین
1 ـ شجاعت و پایمـردى زهیـر وى را بـر آن داشت در كنار مـدفعان اسلام قـرار گیـرد. او در بـرخـى فتـوحـات اسلامـى شركت جست و افتخـاراتـى بزرگ به ثبت رسـانـد. علامه سمـاوى در ایـن باره مى نـویسد: (له فى المغازى مواقف مشهوره و مـواطـن مشهوده)(2)

در جنگها مـواضع مشهور و جـایگاه مشهودى داشته است.
از مـوارد شركت زهیر در فتـوحات همانا شركت در غزوه بلنجـر است كه خاطره اى نیز از آن باز گفته است. و در آینده به آن خـواهیـم پرداخت.نمونه دیگرش حضـور در كربلاست. او بحق بازوى تـواناى امام شمرده مـى شـد. رشـادت و دلاورى او چنان بـود كه امـام
حسیـن(ع) در روز عاشورا, هنگام تنظیـم سپاه خود كه بیـش از هفتاد نفر بودند, وى را بـر میمنه گمـارد؛ حبیب را در میسـره جـاى داد, خـود در قلب سپـاه قـرار گـرفت و پـرچـم را به بـرادرش عبـاس سپرد.(3)

2 ـ از دیگر ویژگیهاى زهیر سخنـورى اوست كه زبانزد خاص و عام و دوست و دشمـن بود. او آنچنان بـر گفتار مسلط بـود كه گاه از او مـى خـواستند در جمع حاضر شـود و در دفاع از امام
حسیـن(ع) سخـن بگوید.

3 ـ سـومین ویژگى زهیر, كه در حقیقت مهمتریـن ویژگـى اوست, عشق به امـام زمـانـش
حسیـن بـن على(ع) است.

زهیـر در گفتـار و عمل, در راه و كـربلا در مـواقع مختلف, ایــن ویژگى را بخـوبى به نمایـش گذارد. گفتارش در شب عاشورا و عملـش در روز عاشـورا بهتـریـن گـواه بـر درستـى ایـن سخن است.او در شب عاشـورا, هنگامـى كه امام
حسیـن(ع) اجازه رفتـن به وى داد, اظهار داشت: (لا و الله لا یكون ذلك ابدا ااءترك ابـن رسول الله(ص) اءسیرا فى ید الاعداء و اءنجـو اءنا؟! لا ارانى الله ذلك الیـوم.)(4) نه به خـدا سـوگند, هرگز چنیـن نخـواهد بـود. آیا فرزند رسـول خـدا را در دست دشمنان اسیر بگذارم و خـود را نجات دهـم؟! خـداى آن روز را به مـن نشـان نـدهـد. زهیر در راه مكه تا كـوفه, هنگامـى از خـدمت امام حسیـن(ع) باز گشت, همسـر و یـارانـش را مخـاطب قرار داد و گفت:مـن تصمیم گرفته ام همراه حسین باشم تا جانم را فدایش سازم و... .(5)

پیوستن به حسین(ع)
زهیـر بـن قیـن در سال شصت هجرى به مقصد فریضه حج, همراه همسر و گـروهـى از یـارانـش, كـوفه را تـرك كرد.او, پـس از انجام فریضه حج, مكه را ترك گفت و رهسپار كـوفه شد. زهیر و یارانـش آنقدر تند مى رفتند كه در كوتاهتریـن زمان نزدیك منزلگاه رسیدند. آنها همـواره مى كـوشیدند كه قدرى دورتر از محل استقـرار مـوقت امـام حسیـن(ع) فـرود آیند.امام و یارانـش در محلـى به نام زرود(6) فرود آمـدند و چادرهاى خـود را برپا ساختند. كاروان زهیر از راه رسید, اما چـون دورتر از چادرهاى امام جـایـى مناسب نیافت, چـادرهاى خـود را در همان حـوالى برپا ساخت. شیخ عباس قمى مى نویسد: گروهى از قبیله فزاره و بجیله چنین روایت شده است: هنگام مراجعت از مكه, با زهیر بـن قین بجلـى همراه بـودیـم. در منازل, كه به حضـرت امام حسیـن(ع) مى رسیـدیم, از او دورى مـى كردیـم; زیرا سیر با آن حضرت را دوست نمى داشتیـم. ناگزیر هـرگاه امام حـركت مى كـرد, زهیر مـى مانـد و هرگاه آن حضـرت تـوقف مى كرد, زهیر به راه مـى افتاد. در یكـى از منازل, آن حضرت در طرفـى منزل كرد و ما نیز ناگزیر در طرف دیگر فرود آمدیم. هنگامى كه مشغول غذا خوردن بودیـم, ناگاه رسولى از طـرف امـام حسیـن(ع) آمـد و پـس از ابـراز سلام, به زهیــر گفت: اباعبدالله(ع) تو را مى خواند. مـا از نهایت حیـرت لقمه هـایـى كه در دست داشتیـم, افكنـدیـم و لحظه اى ساكت و بـى حركت ماندیـم, گـویا پرنـده اى بر سر ما نشسته است.همسـر زهیر, كه دلهم نامیـده مـى شـد, به زهیر گفت: سبحان الله, فرزند پیامبر(ص) تو را مى طلبد و تـو در رفتـن درنگ مى كنى... بر خیز و نزدش شتـاب, ببیـن چه مـى فـرمـاید.

زهیر بر خاسته, خدمت حضرت رفت و زمانـى نگذشت كه شاد و خرم, با چهره بـر افروخته, نزد همسر و یارانـش باز گشت. بـى درنگ دستـور داد خیمه اش را بـركننـد و نزدیك سـرا پـرده هاى آن حضـرت بـر پا سازند. آنگاه به همسرش گفت: تو از قید زوجیت مـن رهایى, به اهل خود بپیوند; زیرا نمى خواهـم كه از سوى مـن زیانى به تو رسد.(7)

مفید اضافه مـى كند: آنگاه به یارانـش گفت: هریك از شما كه دوست دارد, همراهـم باشـد, چه بهتر; و گرنه آین آخریـن دیـدار ماست. سپـس گفت: شما را از حقیقتى آگاه مى كنـم. یادم نمى رود, وقتى در غزوه بحر(8) شركت كردیـم; خـداوند پیروزى را نصیب ما گردانید و غنمایمى به دست آوردیـم. سلمان فارسى, همراه ما بـود, هنگامى كه دیـد همگان از این پیـش آمـد خـوشحال هستنـد, گفت: آیا از ایـن پیـروزى كه خـداونـد نصیب شما سـاخت و از غنیمتهایـى كه به دست آوردید, شادمانید؟! گفتیم: آرى.

سلمان گفت: اگر سید جـوانان آل محمـد را درك كردید, به یارى او خـوشحال تر باشید از آنچه كه امروز بر آن دست یافتیـد. و اكنـون مـن با شما خدا حافظى مـى كنـم.(9) آرى او با اهل و یارانـش خدا خافظى كرد تا به دنبال گمشـده اى كه سالها در پـى اش بـود, برود. او همه چیز و همه كـس را رها كرد و رفت تا حسینى شود و جان خود را نثـار حسیـن و مكتب و عقیـده وى كند.

نقش زهیر در حادثه كربلا
زهیر همسر خود را طلاق گفت, ازیاران خـود جـدا شـد, به اردوگاه حسینـى پیـوست و در شمار سربازان شیفته و فدایـى امام حسیـن(ع) جاى گرفت. او در طـول مسیر در موارد گوناگون, از جاى بر مى خاست و به تاءییـد سخنان امام مـى پـرداخت. بخشـى از مـواردى كه زهیر ارادت راستیـن خـود را به نمـایـش گزارد, چنین است:

1 ـ حمایت از امام در ذوحسم
پـس از بـرخـورد امام بـا سپاه حـر در محلـى به نام ذوحسـم(10) امام(ع) در جمع حاضـران سخـن گفت. آنگاه زهیر از جاى بـرخاسته, به یـاران امـام گفت: شمـا سخـن مـى گـوییـد یـا مـن آغاز كنـم؟گفتند: آرى, تـو سخـن بگـوى. زهیر, پـس از به جاى آوردن حمـد و ثناى خـداوند, امام را مخاطب قرار داد و گفت: اى فـرزنـد رسـول خدا, سخنانت را شنیـدیـم... به خـدا سـوگنـد, اگر دنیا براى ما باقـى بود و قرار بـود در آن بمانیـم و جدایـى از ایـن دنیا به معناى یارى تو بـود; باز همراهى شما را بر مى گزیدیـم. امام(ع), ضمـن ستـودن روحیه بـالاى او, بـرایـش دعاى خیـر كرد.(11)

2 ـ پیشنهاد جنگ در بین راه
كاروان حسینى به مـوازات سپاهیان حر حركت مى كرد كه ناگه از دور سـوارى نمایان شـد. او پیك ابـن زیاد بـود و نامه اى از سـوى وى براى حر آورده بود. در آن نامه, ابـن زیاد نوشته بود: با رسیدن این نامه بر
حسیـن بـن على فشار بیاور و او را در بیابانى بىآب و علف فرود آر. حر متـن نامه را براى امام خـواند و آن حضرت را در جریان ماءموریت خویـش قرار داد. امام فرمود: پس بگذار ما در بیـابـان نینـوا یـا غاضـریـات و یـا شفیه فـرود آییم.حر گفت: نمى تـوانم با ایـن پیشنهاد شما مـوافقت كنـم; زیرا مـن دیگر در تصمیـم گیرى آزاد نیستـم و همیـن نامه رسان جاسوس ابـن زیاد است...

در این هنگام, زهیر بـن قین گفت: براى ما جنگیـدن با ایـن گروه انـدك از نبـرد با افراد بسیارى كه پشت سر آنهاست آسان تـر است. به خدا سوگند, طولى نخـواهد كشید كه لشكریان بسیارى براى حمایت از اینان مى رسد و دیگر ما در برابر آنان تـوان مقاومت نخواهیـم داشت.امام(ع) در پاسخ به پیشنهاد زهیر فرمـود: (ماكنت لاءبـداء هـم بـالقتـال.) مـن هـرگز شـروع كننـده جنگ نخـواهـم بود.(12)

3 ـ دفـاع از امـام حسیـن در حیـن مـاموریت
در عصر تاسـوعا, هنگامى كه عمربـن سعد یارانـش را فرمان داد تا به اردوگاه حسیـن بـن علـى نزدیك شـونـد, حضرت به بـرادرش عباس فرمـود: عباس جانـم, فدایت گردم; برادرجان, سـوار شـو, آنها را ملاقـات كـن و بپـرس بـراى چه آمـده انـد؟عباس با بیست سـوار, كه زهیر بن قیـن و حبیب بـن مظاهـر نیز در شمار آنها بـودنـد, به دیـدار یزیـدیان رفت. و به آنها گفت: چه مـى خـواهید؟ گفتنـد: از امیر فـرمان رسیده یا تسلیـم شـویـد یا بجنگیم. گفتند: درنگ كنید تا آنچه مى گـویید به ابى عبدالله(ع) برسانیـم. یزیـدیـان گفتنـد: او را دیـدار كـن و خبـر بیاور.عباس باز گشت تا به حسیـن خبر دهد. یارانـش ماندنـد تا با آنها گفتگـو كنند. حبیب بـن مظاهر به زهیر گفت: اگر مایلـى, با ایـن قـوم سخـن بگـو و اگـر مـى خـواهـى, مـن سخـن بگـویـم.

زهیر گفت: تـو پیشنهاد سخـن دادى و خـود نیز بدیـن امر بپرداز. حبیب به آنها گفت: به خدا, فرداى قیامت پیـش خدا بد مردمـى اند, كسانـى كه نزد او روند و فـرزند پیامبـر خـود, خانـدان و عبادت كننـدگان ایـن شهر را كه نماز شب مـى گزارنـد, كشته باشنـد... . عزره گفت:هـرچه تـوانـى خـود ستـایـى كـن.

زهیـر گفت: اى عزره, خـدا او را ستـوده و رهبـرى كرده, اى عزره, از خدا بپرهیز كـن مـن برایت خیر مى خـواهـم; به خدا سـوگند, اى عزره, تـو از آنهایـى كه گمـراهـى را بـركشتـن پاكـدامنان یارى مى دهند... .

عزره پـاسخ داد: اى زهیـر, تـو نزد ما از شیعیان ایـن خانـواده نبودى, تو عثمان خواه بودى.

زهیـر گفت: از مـوقعیتـى كه اكنـون دارم, در نمـى یـابــى كه از شیعیانم. به خدا نه مـن نامه اى به حسیـن نوشتـم و نه هرگز پیكى در پـى اش فـرستـادم و نه وعده یـارىاش دادم; در راه بــا او برخـوردم, به یاد رسول خدا و موقعیت وى افتادم و دانستـم كه به سوى دشمن مى آید... .پس بر آن شدم یارىاش كنم, در حزب او در آیـم و جانـم را فدایـش سازم; بـراى آن كه شما حق خـدا و رسـولـش را ضایع كـردیـد.(13)

4 - یاد آورى به قمر بنى هاشم
پس از برگشتـن سپاه عمر سعد به اردوگاه خویش, این بار صداى شمر بـن ذى الجـوشـن به گـوش رسیـد كه بـا صـداى بلنـد مى گفت:كجـاینـد فـرزنـدان خـواهـر مـا, كجـاست عبـاس و بـرادرانش؟ امـام حسیـن(ع) فـرمـود: جـوابـش دهیـد, گرچه فاسق باشد. قمر بنى هاشـم به دستـور ابـى عبدالله(ع) سمت او رفت تا سخنـش را بشنـود. اما بـى درنگ, در حالـى كه بر او و امانـى كه داده بـود لعنت مـى فـرستاد, باز گشت. زهیر بـن قیـن از جاى بـرخاسته, قمر بنى هاشـم را مخاطب قرار داد و گفت: تـو را از حدیثـى كه قبلا آن را شنیده ام, آگاه سازم؟! عباس فرمـود: آرى, حـدیث را بیان كـن. زهیر گفت: وقتـى پـدرت خـواست ازدواج كنـد از بـرادرش عقیل, كه انساب عرب را مـى شناخت, خـواست همسرى برایـش برگزیند كه دلیران او را به دنیا آورده باشند تا فرزندى به دنیا آورد كه فرزندنـش حسین را در كربلا یارى كنـد. آگاه باش! پـدرت تـو را براى چنیـن روزى ذخیره كرده; پـس هرگز در یارى برادرت و حمایت از خواهرانت كوتاهى مكن.قمر بنى هاشم به زهیر گفت: زهیر, تو در چنیـن روزى مرا به حمایت تشـویق مى كنى; به خدا سـوگند امروز صحنه اى به تـو نشان دهـم كه مانند آن را ندیده باشى.(14)

5 ـ زهیر و مراتب عشق به رهبرى
در شب عاشـورا هنگامـى كه حضرت خطبه خوانـد و یاران خـود را از آخریـن وضعیت آگاه ساخت, یكـى از كسانـى كه لب به سخـن گشـود و اظهار عشق و وفادارى كرد زهیر بـن قیـن بـود. او, پـس از اظهار وفادارى مسلـم بـن عوسجه, از جاى برخاست و گفت: به خدا سـوگند, مـن دوست دارم كشته شـوم و زنـده شـوم و باز كشته شـوم تا هزار بار; و خـداى عزوجل با كشته شدن مـن مرگ را از تـو و جـوانان و خاندانت دور سازد.(15)

6 ـ سخنان زهیر در روز عاشورا
كثیربن عبد الله شعبى گوید: چون بر حسیـن یورش بردیم, زهیر بـن قیـن سـوار بر اسب دم بلند خـود سلاح پـوشیده در برابر ما آمد و گفت: هشیار باشید, شما را از عذاب خدا بیـم مـى دهـم; بر مسلمان لازم است برادر مسلمانـش را انـدرز دهـد. ما تا اكنـون بـرادر و همدیـن بودیم; تا شمشیر میان ما جدایى نیفكنده هـم كیش هستیم و انـدرز شما بـر مـا لازم است. چـون كـار به شمشیسـر افتـد, رشته برادرى مـى گسلد; ما امتـى باشیـم و شما امت دیگر. خدا ما و شما را به فرزندان پیامبر خود محمد(ص) آزمود تا بنگرد چه كاره ایـم.ما شمـا را به یارى او و كنـاره گیـرى از سـركـش فـرزنـد سـركـش عبیدالله بـن زیاد مـى خـوانیـم, زیرا جز بـدى از آنها نـدیده و نبینند; چشمان شما را میل مى كشند, دست و پاى شما را مـى بـرنـد, شما را بـر دار مـىآویزنـد, گـوش و بینـى مـى بـرنـد و نیكـان و دانشمنـدان شما چـون حجـر بن عدى و اصحابـش و هانـى بـن عروه و مانند وى را مى كشند.

در پاسخ, او را دشنام دادند, ابـن زیاد را ستـودند و گفتند: به خدا باز نمـى گردیم تا آقایت و همراهانـش را بكشیـم یا نزد امیر عبیدالله ببریم.زهیر گفت: اى بندگان خـدا; پسر فاطمه به دوستـى و نصرت از زاده سمیه شایسته تر است. اگر یارىاش نمـى كنید, به خـدا پناهتان باد; ولـى او را نكشید و به یزید وا گذارید به جانـم سـوگند, كه یزید با نكشتـن حسیـن هـم از طاعت شما راضـى است. شمـر تیـرى سمت وى افكنـد و گفت: خـامـوش بـاش, مـا را از پـرگـویـى خسته كــردى. زهیر گفت: اى بدوى زاده, با تو سخـن نمى گویم; همانا تو از چهار پـایانـى. به خـدا, گمان نـدارم دو آیه از قـرآن درست بـدانـى. مژده ات بـاد به رسـوایـى و عذاب دردنـاك قیـامت.

شمـر گفت: خـدا یك سـاعت دیگـر خـودت و آقـایت را خـواهـد كشت. زهیر گفت: مرا از مرگ مى ترسانى؟! به خدا, مرگ با حسیـن نزد مـن بهتـر است از آنگـونه بـا شمـا جـاویـدان بمـانم.سپـس خطـاب به مـردم گفت: اى بنـدگان خـدا, ایـن پست جفـاجـو و همگنانـش شما را از دینتان نفریبند; به خـدا, شفاعت محمد(ص) به مردمى كه خـون فرزندان و خاندان او را مى ریزند و كسانى كه آنها را در ایـن ستم یارى مى كنند و مدافعان آنان را مى كشند, نمى رسد. مردى او را ندا داد كه, ابى عبدالله مى گـوید: بیا به جان خـودم, اگر مومـن آل فرعون قـوم خـود را نصیحت كمرد و دعوت را به آنها ابلاغ كرد, تـو نیز اینان را اندرز دادى و دعوت را بـدانها ابلاغ كردى.(16)

7 ـ دفع هجوم وحشیانه
در روز عاشورا شمر بـن ذى الجوشـن به چادرها و محل استقرار حرم اهل بیت(علیهم السلام) هجـوم بـرد و فریاد زد: آتـش بیاوریـد تا ایـن خانه را با ساكنانـش آتـش بزنـم. زنان در حالـى كه فـریاد مـى زدنـد از خیمه بیـرون دویدنـد. امام
زهیـر(ع) فـریاد كشیـد: اى فرزند ذى الجـوشـن آتـش مى طلبى كه خانه را بر اهل بیت مـن به آتـش بكشـى, خـدا تـو را به آتـش بسـوزاند.در این لحظه زهیر به همراه ده تـن از یاران امام, جهت دفع حمله آنان, به شمر و یارانـش حمله كرد و آنان را از حریـم حسینى دور ساخت. و در ایـن درگیرى, اباعزه ضبابى, كه همراه شمر حمله كرده بـود, به دست زهیـر بـن قیـن كشته شـد.(17)

8 ـ پیكار سخت
زهیر, هماننـد دیگر یاران امام حسیـن(ع), در مصاف با دشمنان از مكتب و عقیـده و امامـش سخت دفـاع كـرد و در حمایت از محبـوب و مقصودش, لحظه اى كوتاهى نورزید. ابو محنف مى نویسد: پـس از شهادت حبیب, بار دیگر آتش جنگ بالا گرفت. زهیر بـن قیـن همراه حر وارد میدان شـد. آن دو نبردى سخت كردنـد. هرگاه دشمـن اطراف یكـى را مى گرفت, دیگرى به یارىاش مى شتافت و نجاتـش مـى داد تا اینكه حـر به شهادت رسیـد. آنگـاه كه نماز خـوف به امامت ابـى عبـدالله(ع) خـوانده شد, زهیر بار دیگر به میدان آمد و نبردى سخت آغاز كرد; نبردى كه ماننـد آن دیده یا شنیده نشـده بـود. او همچنان كه بر دشمـن حمله مـى كـرد, چنیـن رجز مـى خـواند:

انا
زهیـر و انا ابن القین
اذودكم بالسیف عـن حســین
مـن زهیرم و فرزند قین هستم و با شمشیر خود شما را از حسیـن(ع) دور مى سازم.
سپس به طرف امام باز گشت و چون در مقابل امام قرار گرفت, چنیـن گفت:

فـدتك نفسى هادیا مهــدیا
الیوم القـى جــدك النبیا
و حسنـا و المــرتضى علیا
و ذا الجناحین الشهید حیا

جانـم فـدایت باد كه هدایت یافت و هـدایت گـردیـد. امـروز جـدت پیامبر را ملاقات مى كنم, همچنین برادرت حسـن و پدرت على مرتضى و آن شهید زنده اى را كه خداوند دو بال به او بخشید, ملاقات خواهـم كرد.گـویا زهیر با ایـن جملات با امام وداع كـرد و بار دیگـر رهسپار میدان نبرد شد. او همچنان به پیكار ادامه داد تا اینكه كثیربـن عبـدالله شعبـى و مهاجـر بـن اوس بروى حمله بـردنـد و او را به شهادت رساندند.(18)

حضور امام بر بالین زهیر
ابـن شهر آشـوب مى نویسد: پـس از شهادت زهیر, امام حسیـن(ع) بر بالین وى آمـد و چنیـن فرمـود: (لا یبعد نك یا زهیر و لعن الله قاتلیك لعن الذیـن مسخوا قرده و خنازیر.) اى زهیر, خداوند تـو را از رحمتـش دور نگرداند و قاتلانت را لعنت كند; شبیه آن لعنتى كه مسخ شـدگان به شكل بـوزینه گان و خـوكان را فرا گرفت.(19) اى مختصرى از زندگى سرباز عاشق و شیفته ابـى عبدالله(ع), زهیر بـود كه در كـربلا افتخار آفـرید و با افتخار به شهادت رسیـد. (فسلام علیه یـوم ولـد و یـوم استشهد و یـوم یبعث حیـا)


پى نوشتها:
محمد جواد طبسى
1 ـ ابصار العین, ص 161.
2 ـ همان.
3 ـ همان,ص 165.
4 ـ معجـم رجـال الحـدیث, ج 7, ص 297.
5 ـ بحار الانوار, ج 44, ص 372.
6 ـ منزلى است بیـن ثعلبیه و خزیمیه براى كسـى كه به طرف كـوفه مـى رود. (معجـم البلدان, ج 3, ص 139)
7 ـ منتهى الآمال, ج 1, ص 325.
8 ـ در تـاریخ طبـرى ج 3, ص 302 كلمه بحـر, بلنجـر آمــده است. بلنجر شهرى در بلاد خزر است كه در سال 33 به فرماندهى سلمان بـن ربیعه باهلـى فتح شد.(معجـم البلدان, ج 1, ص 489) اما ابـن حجر در الاصابه: بلنجر را در سرزمیـن عراق مـى داند. (الاصابه, ج 2, ص 274.)
9 ـ ارشاد مفید, ص 204.
10 ـ بضـم حـا و فتح سیـن, نـام كـوهـى است.
11 ـ ابصار العین, ص 162.
12 ـ سخنان حسین بن على, ص 117.
13 ـ رموز الشهاده, ص 99.
14 ـ مقتل الحسین(ع), ص 209.
15 ـ رمـوز الشهاده, ص ;101 ارشـاد مفیـد, ج 2, ص 92.
16 ـ رموز الشهاده, ص 108.
17 ـ ابصـار العیـن, ص ;166 تـاریخ طبرى, ج 3, ص 326.
18 ـ تاریخ طبرى, ج 3, ص 328.
19 ـ منـاقب آل ابـى طالب, ج 4, ص 103.


هوای دل



تا آفتاب از حرکات تو می وزد از سمت سیب ، عطر صفات تو می وزد . دل می دهیم ، پنجره را باز می کنیم باران گرفته ، یا کلمات تو می وزد ؟ دل می شویم ، محض تپیدن به پای تو در خاک کوچه ای که حیات تو می وزد اینکه چقدر بوی شهادت ، چقدر صبح اینکه چقدر از نفحات تو می وزد ! امشب بهار می دمد از خون روشنت فردا بهشت از برکات تو می وزد . من ایستاده ام به تماشای زیستن جایی که موج موج فرات تو می وزد و با هر اذان به یاد همان ظهر چاک چاک گیسوی خون چکان صلات تو می وزد . کشتی شکستگان تو را بیم موج نیست ،آنجا که بادبان نجات تو می وزد
امکانات


آمار
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات